خدایا
خدايا...
مگر من مال تو نبودم؟
و مگر تو مال من نبودی؟
پس..پس حكايت اين همه عروسك
كه زير دست و بالم ريخته ای دیگر چيست؟
تو كه می دانی من هنوز كودكم !
تو که می دانی...
مي گويند "نااميدی" بزرگترين خطاهاست !
اما معبودم تو بگو...
تا كی چشم اميد بستن به فردايی كه انگار قرار نيست بیاید !
وانتظار معجزه ای را كشيدن ....كه سراسر عجز است ...
دل ناشكری ندارم اما چه كنم
كه قلب كوچكم سخت بی تاب شده...
و هنوز در حسرت نداشته ها می سوزد!
من ...من كودك صفت !
چگونه خواهم توانست درد عشق به سينه كشيدن
و بار امانت به دوش ؟
تو بگو...تو كه اشنايم هستی!
من خسته چه كنم ؟
چه كنم تا برق چشم عروسكها ...چشهايم را كور نكند؟
و بید بی مقدار وجودم به وزش هر باد نلرزد؟
تو بگو...تو كه آشنايم هستی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ ساعت 14:35 توسط فاطمه
|
همه باهم