خدايا...

مگر من مال تو نبودم؟

و مگر تو مال من نبودی؟

پس..پس حكايت اين همه عروسك 

كه زير دست و بالم ريخته ای دیگر چيست؟

تو كه می دانی من هنوز كودكم !

تو که می دانی...

 

مي گويند  "نااميدی" بزرگترين خطاهاست !

اما  معبودم   تو بگو...

تا كی چشم اميد بستن به فردايی كه انگار قرار نيست  بیاید !

وانتظار معجزه ای را كشيدن ....كه سراسر عجز است ...

دل ناشكری ندارم اما چه كنم 

 كه قلب كوچكم  سخت بی تاب شده...

و هنوز در حسرت نداشته ها می سوزد!

 

من ...من كودك صفت !

چگونه خواهم توانست  درد عشق به سينه كشيدن 

 و بار امانت  به دوش ؟

 

تو بگو...تو كه اشنايم هستی!

من خسته چه كنم ؟

چه كنم  تا برق چشم  عروسكها ...چشهايم را كور نكند؟

و بید بی مقدار وجودم  به وزش هر باد نلرزد؟

تو بگو...تو كه آشنايم هستی...