آزادی . خجسته آزادی
ای آزادی! مرغک پرشکسته ی زیبای من ! کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت و سازندگان شب و تاریکی و سرما و سازندگان دیواره و مرزها و زندان ها و قلعه ها رهایت کنم .کاش قفس ات را میشکستم و در هوای پاک بی ابر غبار بامدادی پروازت می دادم اما.. دست های مرا نیز شکسته اند و زبانم را بریده اند و پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند ....
و گرنه مرا با تو سرشته اند . تو را در عمق خویش در آن صمیمی ترین و راستین من خویش می یابم و احساس می کنم .
طعم تو را هر لحظه در خویش می چشم .و هرگز تنهایت نمی گذارم و همه جا و همه وقت تو را کنارم و مرا در کنارت می بینینند . بر سر سفره آن که در صندلی خالی پهلویت نشسته منم . نمیبینی ؟ هستم چشم هایت را درست بگشای . نه آن چشم ها که با آن سلطان را می بینی و متولی را می بینی . با آن چشم هایت که تنها برای دیدن من اند و با آن چشم ها که تنها من در تو می بینم ...
شریعتی
همه باهم