دفتر خاطرات ناتمام روزگار من.......
روزگار ی خوب از کودکی کودکی فقط با یک دلبستگی
دلبستگی از یک جنس و رنگ شیطنت،بازی،بدون درنگ
بازیهای ساده،بی رنگ ریا صاحبانش،شوخ و شنگ و با صفا
روزگارم چه خوش روزگاری بود عجب از دلم فقط فکربازی بود
تمام آرزویم فقط یک چیز بود ازحس بزرگ شدن لبریز بود
رسیدن به قدو بالای پدر پوشیدن یکی از کفشهای زیبای مادر
بزرگ شدن بود برایم یک مسئله گرفته بود از من صبروحوصله
عمرزیبایی داشتم در کودکی ای دریغ از کودکی از کودکی
ورق بزن دفتر خاطراتم را مرورکردم روزگارکودکیم را
حالا من کودک دیروز جوان امروزم در فکرامروز حسرت خور دیروزم
دگران گویندکه جوانم وجویای نام ازبخت بد باید سگ دو زنم تا خورم یک لقمه شام
دگران گویند روزی عاشقم دگرروزی فارغم ای بد به حال این دل نالایقم
نامرادی می کند روزگاربا حال من ای بسا افزون شوداین حال من
دل خود را بسته ای بر یاری تا کم کنی از دلت یک باری
غافل از اینکه او در فکر دگریست تودر فکریارو،یار با دیگریست
بزرگ شدن دگرنیست برایم یک مسئله من فقط عاقل شوم بی دغدغه
رنگین کمانی از رنگ است این جوانی پراز نیرنگ و فریب است این جوانی
کاش میتوانستی ورق بزنی همان دفتر را کمی سر بزنی
ورق بزنی دفتر خاطراتم را تا از بر کنم روزگار دیگرم را
17-آذر-90
همه باهم